
من رابرت گراهام
خبرنگار فایننشیال تایمز، با چشمان خودم دیدم:
در اثر خریدهای خارجی متوهمانه شاه با پول نفت،
میلیونها تن کالا از مواد غذایی گرفته تا قطعات نیروگاهی در کشتیهایی که ماهها در بندر خرمشهر منتظر تخلیه بار بودند زیر آفتاب میپوسید
چون زیرساخت حمل و نقل و انبارداری ایران هنوز در قرن نوزدهم مانده بود.
من رابرت گراهام هستم. در سالهای اوجِ فوران درآمدهای نفتی، یعنی سال ۱۹۷۵ [۱۳۵۴]، من به عنوان خبرنگار فایننشیال تایمز در ایران بودم و سعی میکردم بفهمم که این ثروت افسانهای چطور خرج میشود. یکی از تکاندهندهترین صحنهها را نه در تهران، بلکه در جنوب، در بندر خرمشهر دیدم. شاه میخواست با دلارهای نفتی، دروازههای «تمدن بزرگ» را باز کند، اما ظاهراً فراموش کرده بود که این دروازهها به لولا و چهارچوب هم نیاز دارند. در خرمشهر، بیش از ۲۰۰ کشتی، گاهی تا بیش از ۵ ماه! منتظر میماندند تا بتوانند بارشان را خالی کنند. بنادر ایران نماد جاهطلبیهایی هستند که از واقعیت پیشی گرفتهاند. میلیونها تن کالا، از مواد غذایی تا قطعات نیروگاه، در اسکلهها زیر آفتاب میپوسند زیرا سیستم حملونقل و انبارداری ایران هنوز در قرن نوزدهم مانده است. کامیون نیست، راننده نیست، و مهمتر از همه، مدیرانی نیستند که بتوانند این جریان پیچیده کالا را مدیریت کنند. ایران پول دارد، اما سازماندهی ندارد. این وضعیت، نمادِ کاملِ بلندپروازیهای شاه بود که هیچ تناسبی با واقعیتهای اجرایی و زیرساختهای کشورش نداشت. من در کتابم، این شتابِ بیپشتوانه و خطرناک را با یک تشبیه دقیق توصیف کردم:
«تأثیر افزایش هزینه های دولت بخاطر این خریدهای بلندپروازانه،
مانند تغییر دنده از یک به چهار در اتومبیلی بود که در سراشیبی حرکت میکرد. آسایش و کنترل فدای سرعت شد.»شاه مانند یک کودک پایِ خود را روی پدال گاز فشرده بود، اما موتور و چرخهای کشور کششِ این شتاب را نداشتند و نتیجهاش، قرار گرفتن کشور بر لبه پرتگاه نابودی بود.
منابع
آگاهی شما نسبت به پایداری افزایش یافت.
شما در این بخش میتوانید در دستههای مختلف مسئولیت اجتماعی یا همان امر به معروف و نهی از منکر شرکت کنید.
