اپوزیسیون اجاره‌ای 1024x576

کاسبان تغییر رژیم چگونه از رنج مردم سود می‌برند؟

خلاصه آنچه در این مقاله می‌خوانید:

وقتی مردم از گرانی، بی‌عدالتی، فساد و وعده‌های بی‌نتیجه خسته می‌شوند، طبیعی است دنبال تغییر باشند. اما همیشه هر کسی که از دور اسم آزادی و نجات را می‌آورد، واقعاً دلش برای مردم نسوخته. بعضی‌ها درد مردم را می‌گیرند و با آن برای تحریم، فشار خارجی و دخالت نسخه می‌سازند؛ بعد هم هزینه‌اش می‌افتد روی دوش همان مردمی که قرار بود نجات پیدا کنند. این مقاله دقیقاً درباره همین است: چطور بفهمیم یک صدا واقعاً کنار مردم ایستاده، یا دارد از رنج آن‌ها برای رسیدن به قدرت استفاده می‌کند؟

خلاصه آنچه در این مقاله می‌خوانید:

وقتی مردم از گرانی، بی‌عدالتی، فساد و وعده‌های بی‌نتیجه خسته می‌شوند، طبیعی است دنبال تغییر باشند. اما همیشه هر کسی که از دور اسم آزادی و نجات را می‌آورد، واقعاً دلش برای مردم نسوخته. بعضی‌ها درد مردم را می‌گیرند و با آن برای تحریم، فشار خارجی و دخالت نسخه می‌سازند؛ بعد هم هزینه‌اش می‌افتد روی دوش همان مردمی که قرار بود نجات پیدا کنند. این مقاله دقیقاً درباره همین است: چطور بفهمیم یک صدا واقعاً کنار مردم ایستاده، یا دارد از رنج آن‌ها برای رسیدن به قدرت استفاده می‌کند؟

کمتر کشوری را می‌توان پیدا کرد که هیچ‌وقت طعم نارضایتی را نچشیده باشد. مردم در دوره‌های مختلف با فشار اقتصادی، فساد، تبعیض، ناکارآمدی، کم شدن امید اجتماعی و احساس بی‌عدالتی روبه‌رو می‌شوند و وقتی این دردها روی هم جمع می‌شود، طبیعی است که دنبال راهی برای تغییر بگردند؛ راهی که شاید بتواند زندگی را قابل‌تحمل‌تر کند و آینده‌ای بهتر پیش چشمشان بگذارد. تا اینجای ماجرا، همه‌چیز روشن است. هیچ جامعه‌ای بدون نقد، مطالبه و اعتراض زنده نمی‌ماند و هیچ مردمی را نمی‌شود به خاطر خسته شدن از مشکلات سرزنش کرد.

اما درست در همین نقطه حساس، داستان پیچیده می‌شود. وقتی جامعه زخمی و خسته است، صداهایی از بیرون مرزها بلند می‌شود؛ چهره‌هایی که خود را نماینده مردم معرفی می‌کنند و از واشینگتن، لندن، پاریس یا شبکه‌های ماهواره‌ای برای یک ملت نسخه نجات می‌پیچند. حرف‌هایشان در ظاهر جذاب است. از آزادی می‌گویند، از دموکراسی، از آینده بهتر و از اینکه «جامعه جهانی» باید وارد عمل شود. اما وقتی به نسخه‌ای که پیشنهاد می‌دهند دقیق‌تر نگاه می‌کنیم، اغلب به یک نقطه می‌رسد: فشار خارجی بیشتر، تحریم شدیدتر، دخالت مستقیم‌تر، حمله محدود یا فروپاشی ساختار سیاسی؛ همان جمله آشنایی که می‌گوید مردم باید برای آزادی هزینه بدهند.

این حرف‌ها در نگاه اول شاید برای جامعه‌ای که از وضع موجود خسته شده، امیدوارکننده به نظر برسد. وقتی مردم زیر فشارند، هر وعده‌ای که رنگ رهایی داشته باشد می‌تواند دل را بلرزاند. اما سؤال اصلی همین‌جاست: آیا هر نسخه‌ای که با نام آزادی ارائه می‌شود، واقعاً به آزادی ختم می‌شود؟ از کجا می‌توان فهمید صدایی که از بیرون کشور وعده نجات می‌دهد، حقیقتاً کنار مردم ایستاده یا دارد نارضایتی واقعی آن‌ها را به ابزاری برای پروژه‌های سیاسی، تحریم‌های گسترده، مداخله خارجی و حتی فروپاشی یک کشور تبدیل می‌کند؟

این مقاله قرار نیست نقد را نفی کند یا هر صدای مخالفی را زیر سؤال ببرد. نقد داخلی، مطالبه‌گری و اعتراض حق مردم است و بدون آن، اصلاح و پیشرفت معنا ندارد. مسئله، اصل اعتراض نیست؛ مسئله آن مرز خطرناکی است که گاهی آرام و بی‌صدا جابه‌جا می‌شود. همان لحظه‌ای که درد مردم، دیگر فقط یک خواسته داخلی برای بهتر شدن کشور نیست، بلکه به سوخت فشار خارجی تبدیل می‌شود. اینجاست که مفهوم «اپوزیسیون اجاره‌ای» معنا پیدا می‌کند؛ جایی که رنج واقعی مردم برای بعضی‌ها به سرمایه سیاسی تبدیل می‌شود. با آن تریبون می‌گیرند، اعتبار می‌خرند، حمایت خارجی جذب می‌کنند و نسخه‌هایی می‌پیچند که هزینه‌اش در نهایت روی دوش همان مردمی می‌افتد که ادعا می‌کنند برای نجاتشان آمده‌اند.

برای فهمیدن این مرز، باید چند تجربه مهم تاریخی را دوباره دید؛ نه فقط به عنوان چند پرونده سیاسی، بلکه به عنوان سرگذشت ملت‌هایی که روزی به آن‌ها وعده نجات داده شد. عراق، لیبی، سوریه و افغانستان هرکدام به شکلی نشان دادند که میان شعار آزادی و واقعیتی که بعداً بر سر مردم می‌آید، گاهی فاصله‌ای ترسناک وجود دارد. همین فاصله است که باید درباره‌اش حرف زد؛ چون همیشه کسی که از نجات حرف می‌زند، ناجی نیست و همیشه نسخه‌ای که از بیرون پیچیده می‌شود، به درمان درد مردم ختم نمی‌شود.

بعد از اینکه نارضایتی مردم به یک روایت سیاسی تبدیل شد، مرحله حساس‌تری شروع می‌شود؛ باید صدایی پیدا شود که بتواند همان فشار بیرونی را نه به نام قدرت‌های خارجی، بلکه به نام خود مردم توجیه کند. هیچ پروژه مداخله‌ خارجی معمولاً از همان اول با زبان واقعی خودش وارد میدان نمی‌شود. کمتر قدرتی صریح می‌گوید که می‌خواهد کشوری را تضعیف کند تا معادله قدرت را به نفع خودش تغییر بدهد. روایت رسمی معمولاً ظاهر انسانی‌تری دارد؛ می‌گوید هدف، نجات مردم است. اما این جمله زمانی اثر می‌گذارد که فقط از زبان دولت‌ها و رسانه‌های خارجی شنیده نشود، بلکه یک چهره بومی هم آن را تکرار کند؛ کسی که زبان همان ملت را دارد، دردهای همان جامعه را می‌شناسد و در برابر دوربین‌ها می‌گوید: این فشار، خواست مردم ماست.

020
020

اینجاست که نقش خبررسان بومی معنا پیدا می‌کند. خبررسان بومی الزاماً جاسوس کلاسیک نیست و همیشه هم با چهره‌ای امنیتی وارد نمی‌شود. ممکن است سیاستمداری تبعیدی باشد، فعال رسانه‌ای، استاد دانشگاه، سلبریتی یا کسی که با ادبیات حقوق بشر حرف می‌زند. مسئله اصلی ظاهر، عنوان یا حتی لحن او نیست؛ مسئله کاری است که در لحظه بحران انجام می‌دهد. او قرار است چیزی را که در واقعیت می‌تواند تحریم، فشار اقتصادی، مداخله یا حتی جنگ باشد، با واژه‌هایی نرم‌تر و قابل‌قبول‌تر توضیح دهد. به زبان ساده، خشونت خارجی را به زبان نجات ترجمه می‌کند.

او نمی‌گوید کشورم را تحریم کنید؛ می‌گوید تحریم، ابزار آزادی است. نمی‌گوید زیرساخت‌ها را هدف بگیرید؛ می‌گوید حمله محدود، راه دموکراسی را باز می‌کند. نمی‌گوید ساختار کشور را فرو بپاشانید و بعد هرچه شد، شد؛ می‌گوید بعد از سقوط، مردم خودشان کشور را خواهند ساخت. همین جابه‌جایی ساده در کلمات، معنای ماجرا را عوض می‌کند. تحریم دیگر تحریم نیست؛ می‌شود فشار هوشمند. مداخله دیگر جنگ نیست؛ می‌شود حمایت بین‌المللی. فروپاشی دیگر خطر نیست؛ می‌شود فرصت تاریخی.

در چنین لحظه‌ای، میکروفون دیگر فقط میکروفون نیست. تریبونی است که درد واقعی مردم را می‌گیرد، آن را از زمینه داخلی و پیچیدگی‌های واقعی جامعه جدا می‌کند و دوباره در قالب نسخه‌ای بیرونی به خود مردم برمی‌گرداند. خطر دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود؛ از جایی که مرز میان روایت کردن رنج مردم و بازاریابی برای فشار خارجی آرام‌آرام کمرنگ می‌شود. و وقتی این مرز از بین برود، راه برای مرحله بعد باز می‌شود: صنعت تغییر رژیم وارد میدان می‌شود تا برای بحران، ناجی‌های آماده بسازد.

وقتی یک صدای بومی، فشار خارجی را با زبان نجات توضیح داد، پروژه وارد مرحله بعدی می‌شود؛ مرحله‌ای که در آن باید کاری کنند مداخله، تحریم یا فشار بیرونی دیگر شبیه یک انتخاب سیاسی به نظر نرسد، بلکه طوری نمایش داده شود که انگار تنها راه باقی‌مانده برای نجات مردم است. اینجاست که تغییر رژیم دیگر فقط یک تصمیم امنیتی یا نظامی نیست. در بسیاری از تجربه‌های معاصر، بیشتر شبیه یک صنعت عمل می‌کند؛ صنعتی که رسانه دارد، بودجه دارد، اندیشکده دارد، لابی‌گر دارد، چهره تبعیدی دارد، گزارش حقوق بشری تولید می‌کند، کمپین عاطفی می‌سازد و آرام‌آرام برای یک کشور، تصویر آماده‌ای از سقوط و نجات طراحی می‌کند.

در این تصویر، همه چیز ساده و احساسی نشان داده می‌شود. یک ملت بی‌پناه وجود دارد، یک حکومت که غیرقابل اصلاح معرفی می‌شود، یک اپوزیسیون آماده که انگار همین فردا می‌تواند کشور را اداره کند و چند قدرت خارجی که قرار است نقش ناجی را بازی کنند. بعد همه این روایت‌ها در یک جمله فریبنده خلاصه می‌شود: فشار بیشتر، آزادی نزدیک‌تر. قدرت این جمله در این است که از یک دروغ کامل شروع نمی‌کند؛ اتفاقاً روی یک درد واقعی سوار می‌شود. مردم واقعاً مشکل دارند. فساد، تبعیض، فشار اقتصادی، ناکارآمدی و بی‌عدالتی واقعاً وجود دارد. اما از دل همین واقعیت، نتیجه‌ای خطرناک بیرون کشیده می‌شود: پس راه نجات، فشار خارجی است.

اینجاست که مرز میان همدردی با مردم و استفاده از رنج مردم کم‌کم محو می‌شود. مسئله این نیست که عراق، لیبی، سوریه یا افغانستان مشکل نداشتند؛ روشن است که هرکدام با بحران‌ها و زخم‌های جدی روبه‌رو بودند. مسئله اصلی این است که وقتی نسخه بیرونی وارد میدان شد، چه چیزی برای مردم به‌جا گذاشت؟ درمان آورد یا سقوطی عمیق‌تر؟ برای فهمیدن این سؤال، باید از عراق شروع کرد؛ جایی که وعده دموکراسی، نه از مسیر یک اصلاح درونی، بلکه با حمله خارجی آغاز شد.

عراق یکی از اولین صحنه‌های بزرگ این وعده بود؛ همان وعده‌ای که می‌گفت اگر یک حکومت با فشار خارجی سقوط کند، آزادی خودش از دل آوار بیرون می‌آید. پیش از حمله ۲۰۰۳، بخشی از اپوزیسیون عراقی در خارج از کشور، به‌ویژه احمد چلبی و کنگره ملی عراق، تصویری ساختند که برای سیاستمداران واشینگتن بسیار جذاب بود؛ تصویری از کشوری آماده رهایی، مردمی چشم‌به‌راه و آینده‌ای که انگار فقط منتظر بود نیروهای آمریکایی از راه برسند و دموکراسی را از فرودگاه بغداد وارد کنند. در آن روایت، تانک دیگر تانک نبود؛ کالسکه آزادی بود. اشغال، اشغال نامیده نمی‌شد؛ رهایی معرفی می‌شد. سقوط دولت هم قرار نبود فروپاشی باشد؛ قرار بود آغاز فصل تازه‌ای از دموکراسی باشد.

عراق
عراق

اما واقعیت خیلی زود لباس تبلیغات را از تن بیرون آورد. آن تصویری که با گل، لبخند و وعده آزادی ساخته شده بود، در میدان واقعی به خیابان‌های ناامن، ساختارهای شکسته و جامعه‌ای زخمی تبدیل شد. این مسیر البته یک‌شبه ساخته نشده بود. سال‌ها پیش از حمله، سیاست رسمی آمریکا به سمت حمایت از برکناری صدام و تقویت نیروهای اپوزیسیون عراقی رفته بود و در همین فضا چهره‌هایی مثل احمد چلبی توانستند نقش واسطه را بازی کنند؛ کسانی که از یک طرف خود را صدای عراق معرفی می‌کردند و از طرف دیگر، زبان اتاق‌های قدرت در واشینگتن را خوب می‌فهمیدند.

بعد از سقوط صدام، عراق به آن کشور آرام، متحد و دموکراتیکی که وعده داده می‌شد تبدیل نشد. دولت جدید، به جای آنکه ستون یک ملت تازه‌نفس باشد، خیلی زود درگیر سهم‌خواهی‌های حزبی، قومی و فرقه‌ای شد؛ همان چیزی که عراقی‌ها آن را «محاصصه» می‌نامند. در چنین فضایی، وزارتخانه‌ها می‌توانستند به سهم احزاب تبدیل شوند، نهادها به میدان تقسیم قدرت و هر بحران به فرصتی برای معامله‌ای تازه. اینجا شاید کسی بپرسد: پس مردم عراق باید زیر دیکتاتوری صدام می‌ماندند؟ پاسخ روشن است: نه. مسئله دفاع از صدام نیست؛ مسئله این است که سرنگونی یک حکومت با مهندسی خارجی، الزاماً ملت‌سازی نمی‌آورد. قدرت خارجی شاید بتواند سر دولت را قطع کند، اما نمی‌تواند با تانک، اعتماد اجتماعی، نهادهای سالم و دموکراسی واقعی بسازد.

درس عراق تلخ اما روشن است: حمله خارجی ممکن است حکومتی را سرنگون کند، اما دموکراسی را نمی‌شود با تانک وارد کرد.

لیبی
لیبی

اگر عراق وعده دموکراسی با تانک بود، لیبی با واژه‌ای نرم‌تر و انسانی‌تر وارد آتش شد: حفاظت. قرار بود از غیرنظامیان حفاظت شود، حمله محدود بماند و مردم از خشونت نجات پیدا کنند. روی کاغذ، همه‌چیز ضروری و قابل‌دفاع به نظر می‌رسید؛ اما تجربه لیبی نشان داد که واژه‌های زیبا همیشه سرنوشت‌های زیبا نمی‌سازند. در سال ۲۰۱۱، شورای امنیت با شعار حفاظت از غیرنظامیان، راه را برای منطقه پرواز ممنوع و «همه اقدامات لازم» باز کرد؛ عبارتی که خیلی زود از متن دیپلماتیک بیرون آمد و در میدان واقعی، به عملیات نظامی ناتو رسید.

روی کاغذ، هدف حفاظت بود؛ اما در میدان، نتیجه به فروپاشی دولت رسید. لیبی پس از مداخله نه به ثبات رسید، نه به دموکراسی پایدار و نه به امنیت. دولت مرکزی از هم پاشید، گروه‌های مسلح بالا آمدند و خاک کشور به میدان رقابت شبه‌نظامیان و قدرت‌های خارجی تبدیل شد. مرزها شل شدند، قاچاق جان گرفت و مسیرهای مهاجرت، آرام‌آرام به یک کابوس انسانی تبدیل شدند.

چند سال بعد، جهان با تصویری روبه‌رو شد که از هر تحلیل سیاسی تکان‌دهنده‌تر بود: گزارش‌هایی از حراج مهاجران آفریقایی در لیبی؛ انسان‌هایی که پس از فروپاشی نظم دولتی، در بازاری بی‌رحم به کالا تبدیل شده بودند. این دیگر فقط بحران سیاسی نبود؛ زخمی انسانی بود که زیر نام نجات سر باز کرده بود.

اینجاست که استعاره چتر نجات معنا پیدا می‌کند. تصور کنید نقشه لیبی زیر آوار جنگ، قاچاق، بی‌دولتی و رقابت خارجی می‌سوزد. ناگهان چتری باز می‌شود؛ اما نه بالای سر مردم. این چتر معمولاً بالای سر کسانی باز می‌شود که از دور لابی کردند، وعده دادند، نسخه پیچیدند و بعد، وقتی آتش بالا گرفت، از میدان فاصله گرفتند. چتر نجات برای نخبگان؛ آوار برای مردم.

درس لیبی از همین‌جا روشن می‌شود: مداخله‌ای که با نام حفاظت شروع می‌شود، اگر ستون‌های دولت را بشکند، مردم را نجات نمی‌دهد؛ آن‌ها را بی‌پناه‌تر می‌کند. 2 و 3

در لیبیِ پس از مداخله، فقط دولت مرکزی فرو نریخت؛ خودِ میدان قدرت هم تکه‌تکه شد. وقتی ستون‌های یک کشور می‌شکند، خلأیی به وجود می‌آید که خیلی‌ها برای پر کردنش وارد صحنه می‌شوند؛ گروه‌های مسلح، قدرت‌های خارجی، سیاستمداران تبعیدی و چهره‌هایی که شاید سال‌ها از مرکز ماجرا دور بوده‌اند، اما در لحظه بحران دوباره برمی‌گردند. خلیفه حفتر یکی از مهم‌ترین نمونه‌های همین مسیر بود.

نام حفتر فقط نام یک نظامی لیبیایی نیست. او نشانه الگویی است که در آن تبعید، حمایت خارجی، جنگ داخلی و رؤیای بازگشت به قدرت به هم گره می‌خورند. سال‌های طولانی حضور او در آمریکا و بازگشتش به صحنه سیاسی ـ نظامی لیبی پس از بحران، یک سؤال مهم را پررنگ می‌کند: در پروژه‌های تغییر رژیم، چهره‌های تبعیدی دقیقاً چه نقشی بازی می‌کنند؟ آیا فقط تماشاگرانی هستند که بعد از سقوط برمی‌گردند، یا گاهی از همان ابتدا بخشی از مسیر طراحی‌شده برای آینده کشورند؟

خلیفه حفتر
خلیفه حفتر

اهمیت حفتر فقط در زندگی شخصی او نیست؛ در الگویی است که پشت این زندگی دیده می‌شود. گاهی کسی که سال‌ها از میدان دور بوده، درست در لحظه فروپاشی دوباره ظاهر می‌شود؛ نه فقط به عنوان یک بازیگر داخلی، بلکه به عنوان حلقه اتصال میان بحران داخل و محاسبات قدرت‌های بیرونی. روی صحنه، همه‌چیز با کلمات آشنا روایت می‌شود: نجات مردم، مبارزه با هرج‌ومرج، بازگرداندن ثبات. اما پشت صحنه، ماجرا همیشه این‌قدر ساده نیست. آنجا بازی نفوذ، حمایت، بازگشت و سهم‌خواهی از آینده کشوری جریان دارد که هنوز زیر آوار بحران نفس می‌کشد.

اینجاست که پرونده لیبی از یک بحران داخلی فراتر می‌رود. وقتی دولت فرو می‌پاشد، فقط مردم بی‌پناه نمی‌شوند؛ راه برای کسانی هم باز می‌شود که سال‌ها منتظر لحظه بازگشت بوده‌اند. شعار روی صحنه ممکن است نجات مردم باشد، اما در پشت صحنه، همیشه مردم بازیگر اصلی نیستند. 4

اگر لیبی تصویر مداخله‌ای بود که با صدای بمب و فروپاشی دولت دیده شد، سوریه چهره آرام‌تر و فرسایشی‌تر همان منطق را نشان داد؛ فشاری که فقط از آسمان نمی‌آمد، بلکه از مسیر بانک، تجارت، دارو، انرژی، بازسازی و حتی نان مردم وارد زندگی روزمره می‌شد. در سوریه، پروژه تغییر سیاسی فقط در میدان جنگ جلو نرفت. بخشی از آن به میدان تحریم، لابی و فشار اقتصادی کشیده شد و بعضی چهره‌ها و شبکه‌های تبعیدی، همین فشار را به‌عنوان راهی برای تغییر معرفی کردند؛ با روایتی ساده و ظاهراً قانع‌کننده: حکومت باید آن‌قدر تحت فشار قرار بگیرد تا عقب‌نشینی کند.

اما مشکل اینجاست که اقتصاد یک کشور، اتاق جداگانه‌ای مخصوص حکومت نیست. اقتصاد، بدن زنده جامعه است. وقتی بانک‌ها، تجارت، انرژی، حمل‌ونقل، سرمایه‌گذاری، بازسازی و مسیرهای تأمین دارو زیر فشار می‌روند، فقط مقام‌های سیاسی آسیب نمی‌بینند. هزینه این فشار کم‌کم وارد خانه‌های مردم عادی می‌شود؛ به زندگی بیمار، کارگر، کودک، دانشجو، مادر و خانواده‌ای که هیچ نقشی در تصمیم‌های امنیتی ندارد، اما باید سنگینی پیامدهای آن را تحمل کند.

سوریه
سوریه

در سال‌های بعد، قانون سزار به یکی از نمادهای مهم این فشار تبدیل شد؛ قانونی که با زبان حمایت از غیرنظامیان معرفی شد، اما در عمل بخشی از شبکه سنگین تحریم‌ها علیه سوریه را شکل داد. اینجاست که استعاره طناب معنا پیدا می‌کند. تحریم مثل بمب صدا ندارد. شهر را در یک لحظه ویران نمی‌کند و تصویر انفجارش در قاب دوربین نمی‌نشیند. اما آرام‌آرام دور گردن جامعه سفت می‌شود؛ اول تجارت را کند می‌کند، بعد بازسازی را عقب می‌اندازد، بعد دارو را کمیاب‌تر می‌کند و در نهایت، زندگی معمولی مردم را به میدان فرسایش تبدیل می‌کند.

پس باید همان سؤال سخت را پرسید: اگر هدف، نجات مردم است، چرا نسخه نجات باید از مسیر فشار بر نان، دارو، کار و بازسازی همان مردم عبور کند؟ عدالت یعنی مسئولان جنایت پاسخگو شوند؛ اما جنگ اقتصادی وقتی کور و گسترده عمل کند، جامعه را هم همراه حکومت در یک اتاق حبس می‌کند و اکسیژن را کم‌کم می‌بندد. سوریه نشان داد تحریم، حتی وقتی با زبان عدالت فروخته می‌شود، در زندگی واقعی می‌تواند به خفگی تدریجی یک جامعه تبدیل شود.5

اگر سوریه نشان داد فشار خارجی چطور می‌تواند نفس یک جامعه را بگیرد، افغانستان پرده آخر توهم بزرگ‌تری بود؛ این تصور که می‌شود از بیرون، برای یک ملت دولت ساخت و آینده نوشت. افغانستان قرار بود ویترین ملت‌سازی وارداتی باشد. بیست سال از دموکراسی، ارتش ملی، نهادسازی، آموزش و آینده روشن گفته شد. میلیاردها دلار هزینه شد، کنفرانس‌ها برگزار شد، گزارش‌ها پر از نمودار و وعده بود و روی کاغذ، همه‌چیز انگار رو به جلو می‌رفت. اما جامعه کاغذ نیست و آینده یک کشور فقط با گزارش‌های خوش‌رنگ ساخته نمی‌شود.

افغانستان
افغانستان

در عمق افغانستان، چیزی آن‌قدر ریشه نگرفته بود که روز بحران بتواند کشور را نگه دارد. بعدها افغانستان پیپرز نشان داد پشت روایت رسمی پیشرفت، بسیاری از مقام‌ها از شکست‌ها، سردرگمی‌ها و نبود راهبرد روشن خبر داشتند؛ اما کسی نمی‌خواست این تصویر براق را بشکند. چون اعتراف به شکست، فقط اعتراف به پایان یک جنگ نبود؛ می‌توانست بودجه‌ها، اعتبارها، قراردادها و پروژه‌های بعدی را هم زیر سؤال ببرد. پس روایت پیشرفت ادامه پیدا کرد، حتی وقتی واقعیت زیر پوست کشور چیز دیگری می‌گفت.

بعد کابل سقوط کرد و ناگهان همه آن وعده‌های بیست‌ساله در قاب فرودگاه کابل جمع شد. مردم روی باند می‌دویدند، هواپیماها بلند می‌شدند، نخبگان می‌رفتند و مردمی که قرار بود صاحبان آینده باشند، پشت سیم‌خاردارها جا می‌ماندند. در همان روزها، روایت‌هایی درباره خروج پول توسط اشرف غنی منتشر شد؛ روایت‌هایی که بعدها درباره ابعاد آن تردیدهای جدی مطرح شد. اما حتی بدون آن جنجال هم تصویر اصلی روشن بود: پول زیادی خرج شده بود، اما چیزی که باید در دل جامعه ساخته می‌شد، ساخته نشده بود.

درس افغانستان تلخ و ساده است: دولت را نمی‌شود فقط با پول، مشاور خارجی و گزارش‌های زیبا ساخت. دولت اگر در دل جامعه ریشه نداشته باشد، اگر مردم آن را از خودشان ندانند و اگر نهادهایش فقط روی کاغذ قوی باشند، روزی که باد بحران بلند شود، مثل کاغذ خیس فرو می‌ریزد. 6 و 7

بعد از تجربه عراق، لیبی، سوریه و افغانستان، حالا باید به یک سؤال مهم برسیم؛ سؤالی که اگر درست جواب داده نشود، همه بحث به بیراهه می‌رود: آیا هر مخالفتی خیانت است؟ آیا هر منتقدی وابسته است؟ آیا هر اپوزیسیونی را باید اجاره‌ای دانست؟ پاسخ روشن است: نه. مردم حق دارند ناراضی باشند، اعتراض کنند، از فساد و ناکارآمدی بگویند، عدالت بخواهند و آینده بهتری طلب کنند. هیچ کشوری با ساکت کردن منتقدان درست نمی‌شود. جامعه‌ای که دردش شنیده نشود، بالاخره همان درد را بلندتر فریاد می‌زند.

اما مسئله از جایی خطرناک می‌شود که درد واقعی مردم، بهانه‌ای برای نسخه‌هایی شود که هزینه‌اش را خود مردم می‌دهند. فرق اصلی اینجا محل زندگی منتقد نیست؛ داخل کشور باشد یا بیرون، مهم‌تر از آن، نسخه‌ای است که پیشنهاد می‌کند. یک منتقد واقعی، حتی اگر تند حرف بزند، باید دغدغه‌اش کم شدن رنج مردم و بهتر شدن سرنوشت کشور باشد. اما کسی که از رنج مردم پلی می‌سازد به سمت تحریم، فشار خارجی، دخالت نظامی، فروپاشی ساختارها و معامله با قدرت‌های بیرونی، دیگر فقط منتقد نیست؛ دارد یک پروژه را جلو می‌برد.

فرق میان این دو را می‌شود ساده فهمید. نقد واقعی می‌پرسد چطور می‌شود کشور را بهتر کرد، فساد را کم کرد، زندگی مردم را آسان‌تر کرد و راهی کم‌هزینه‌تر برای تغییر پیدا کرد. اما پروژه بیرونی معمولاً از همان دردها شروع می‌کند و بعد به اینجا می‌رسد که فشار باید بیشتر شود، تحریم باید سنگین‌تر شود، کشور باید قفل‌تر شود و مردم باید برای آزادی هزینه بدهند. اینجاست که باید مکث کرد؛ چون آزادی‌ای که قرار است با گرسنگی، کمبود دارو، ویرانی زیرساخت و ناامنی مردم ساخته شود، از همان ابتدا بوی نجات نمی‌دهد.

کسی که واقعاً کنار مردم ایستاده، نمی‌تواند از دور نسخه‌ای بنویسد که آتش به زندگی مردم بیندازد و بعد خودش کنار بایستد. نمی‌شود تحریم را تشویق کرد و وقتی دارو کمیاب شد گفت من فقط تحلیلگر بودم. نمی‌شود حمله خارجی را اخلاقی جلوه داد و وقتی خانه‌ها ویران شد، مسئولیتش را نپذیرفت. نمی‌شود از رنج مردم حرف زد، اما راه‌حلی پیشنهاد داد که همان مردم را فقیرتر، ناامن‌تر و بی‌پناه‌تر می‌کند.

پس معیار ساده است: هر صدایی که به کم شدن رنج مردم، ساختن کشور و پاسخگو کردن قدرت کمک کند، بخشی از حق مردم برای مطالبه‌گری است. اما صدایی که درد مردم را تبدیل به ابزار تحریم، فشار خارجی و فروپاشی کند، دیگر فقط نقد نیست. آنجا رنج مردم به سرمایه سیاسی تبدیل شده؛ سرمایه‌ای که بعضی‌ها با آن تریبون می‌گیرند، حمایت می‌خرند و برای آینده‌ای سهم می‌خواهند که هزینه رسیدنش را مردم عادی پرداخته‌اند.

30
30

فریب شما این گونه است!

اینجاست که معنای آزادی وارداتی روشن‌تر می‌شود؛ وعده‌ای که از دور شیک، امیدبخش و نجات‌دهنده به نظر می‌رسد، اما وقتی وارد زندگی واقعی مردم می‌شود، همیشه شبیه تصویر روی بسته نیست. روی جلد این وعده معمولاً کلمات زیبایی نوشته‌اند: دموکراسی، حقوق بشر، حمایت جهانی، آینده بهتر. اما وقتی بسته باز می‌شود، گاهی چیزهایی از دل آن بیرون می‌آید که هیچ شباهتی به آن شعارهای قشنگ ندارد؛ تحریم بانکی، دولت ضعیف، بازار سیاه، فساد سیاسی، مهاجرت، شکاف اجتماعی، ناامنی، جنگ نیابتی و مردمی که قرار بود آزادتر شوند، اما حالا باید هر روز با هزینه‌های تازه‌ای زندگی کنند.

عراق این وعده را با سقوطی پرهزینه تجربه کرد. لیبی آن را زیر آوار بی‌دولتی لمس کرد. سوریه آن را در شکل جنگ اقتصادی دید و افغانستان، آن را در قاب تلخ فرودگاه کابل به چشم جهان نشان داد. در همه این تجربه‌ها، مشکل مردم واقعی بود؛ اما نسخه‌ای که از بیرون پیچیده شد، همیشه درمان نبود. گاهی فقط درد را عوض کرد، عمیق‌تر کرد و هزینه‌اش را از زندگی همان مردمی گرفت که قرار بود نجات پیدا کنند.

آزادی اگر درون جامعه ساخته نشود، اگر مردم صاحب آن نباشند، اگر نهاد نداشته باشد و اگر بر آگاهی، استقلال و انسجام اجتماعی بنا نشود، از بیرون فقط به شکل شعار وارد می‌شود. شعاری که ممکن است در سخنرانی‌ها زیبا باشد، اما در میدان واقعی، کشور را به آزمایشگاه تصمیم‌های دیگران تبدیل می‌کند. آزادی وارداتی شبیه دارویی است که روی شیشه‌اش نوشته‌اند «درمان فوری»، اما نسخه‌اش را کسی نوشته که نه درد تو را درست می‌شناسد، نه بعد از عوارضش کنار تخت تو می‌ماند.

سقوط آزاد فقط لحظه‌ای نیست که یک دولت فرو می‌ریزد. تلخ‌تر از آن، لحظه‌ای است که مردم می‌فهمند بعضی‌ها کشورشان را نه مثل خانه دیده‌اند، نه مثل خاکی که خاطره و خانواده و زندگی در آن ریشه دارد، بلکه مثل یک فرصت دیده‌اند؛ فرصتی برای بودجه گرفتن، لابی کردن، تریبون ساختن، ویزا گرفتن، برگشتن به قدرت یا معامله کردن با رنج مردمی که صدایشان به جایی نمی‌رسد.

اما برای مردم، وطن پروژه نیست. وطن یعنی خانه‌ای که مادرش نگران داروی بچه‌اش است. یعنی پدری که نمی‌داند فردا کار دارد یا نه. یعنی جوانی که هر روز بین رفتن و ماندن گیر می‌کند. یعنی شهری که اگر بسوزد، دودش اول به چشم همان‌هایی می‌رود که هیچ سهمی در تصمیم‌های پشت پرده نداشته‌اند. برای مردم، کشور فقط یک نقشه روی میز مذاکره نیست؛ جایی است که زندگی‌شان در آن جریان دارد.

وقتی وطن برای عده‌ای تبدیل به پروژه می‌شود، درد مردم هم کم‌کم تبدیل به سرمایه می‌شود. اشکشان می‌شود تصویر رسانه‌ای، خونشان می‌شود سند، آوار خانه‌هایشان می‌شود پس‌زمینه سخنرانی کسانی که از دور و از جای امن، درباره «هزینه لازم برای آزادی» حرف می‌زنند. اما وقتی همه‌چیز سخت‌تر شد؛ نان گران‌تر، دارو کمیاب‌تر، خیابان ناامن‌تر و آینده تاریک‌تر، معمولاً همان‌هایی که دیروز نسخه نجات می‌پیچیدند، اولین کسانی هستند که راه خروج را پیدا می‌کنند.

اینجاست که چهره واقعی آزادی وارداتی خودش را نشان می‌دهد. آزادی‌ای که قرار بود مردم را نجات بدهد، گاهی فقط رنج آن‌ها را بسته‌بندی می‌کند و به زبان قدرت می‌فروشد. این دیگر نقد نیست. حتی سیاست‌ورزی معمولی هم نیست. این همان نقطه‌ای است که رنج مردم به کالا تبدیل می‌شود و وطن، به نردبان کسانی که می‌خواهند از آوار آن بالا بروند.

حالا باید به همان سؤال اول برگردیم؛ همان سؤالی که پشت تمام این پرونده‌ها ایستاده بود. وقتی مردم از وضع موجود خسته‌اند، وقتی فشار زندگی سنگین شده، وقتی فساد، ناکارآمدی و بی‌عدالتی امید را کم‌رنگ کرده، از کجا باید فهمید کسی که از بیرون وعده نجات می‌دهد، واقعاً کنار مردم ایستاده یا فقط از خشم و درد آن‌ها برای پروژه خودش استفاده می‌کند؟ پاسخ را باید در نسخه‌ای دید که پیشنهاد می‌دهد. اگر حرفش از آگاهی، اصلاح، مسئولیت‌پذیری، مطالبه‌گری و ساختن کشور است، می‌شود درباره‌اش فکر کرد و گفت‌وگو کرد. اما اگر راه‌حلش تحریم کور، حمله خارجی، فروپاشی دولت، فشار اقتصادی و امید بستن به قدرت‌های بیرونی است، باید مکث کرد و پرسید: هزینه این نسخه را چه کسی قرار است بدهد؟

تجربه تاریخ از تبلیغات صادق‌تر است. عراق نشان داد وعده آزادی می‌تواند خیلی زود زیر شنی تانک‌ها له شود. لیبی نشان داد مداخله‌ای که با نام حفاظت شروع می‌شود، اگر ستون‌های کشور را بشکند، مردم را بی‌پناه‌تر می‌کند. سوریه نشان داد تحریم، حتی اگر صدای انفجار نداشته باشد، می‌تواند آرام‌آرام گلوی یک جامعه را فشار دهد. افغانستان هم نشان داد دولتی که با پول، مشاور و گزارش‌های رنگی ساخته شود، اگر در دل مردم ریشه نداشته باشد، روز بحران مثل کاغذ خیس فرو می‌ریزد. پس مسئله این نیست که کشورها مشکل ندارند؛ مسئله این است که نسخه خارجی، اغلب درد را درمان نمی‌کند؛ آن را از یک زخم داخلی به یک فاجعه ملی تبدیل می‌کند.

آزادی وارداتی نیست. آزادی را نمی‌شود با بمب، تحریم کور، لابی در واشینگتن یا نسخه‌هایی ساخت که از هزاران کیلومتر دورتر نوشته می‌شوند و هزینه‌اش روی زندگی مردم عادی می‌افتد. آزادی اگر قرار است بماند، باید از دل همان جامعه ساخته شود؛ با آگاهی، اصلاح، شجاعت، مسئولیت‌پذیری، نهادسازی و حفظ ستون‌های کشور. آزادی واقعی چیزی نیست که کسی از بیرون برای یک ملت بیاورد؛ چیزی است که مردم باید در خانه خودشان بسازند، از آن مراقبت کنند و نگذارند بهانه‌ای برای معامله دیگران شود.

برای همین باید مراقب صداهایی بود که از راه دور برای یک ملت نسخه نجات می‌نویسند؛ صداهایی که رنج مردم را می‌بینند، اما نه برای درمان، برای معامله. آن‌ها از خشم مردم سرمایه می‌سازند، از درد مردم تریبون می‌گیرند و وقتی کشور وارد بحران عمیق‌تر شد، خودشان معمولاً جایی دور از هزینه‌ها می‌ایستند. خطرناک‌ترین صداها همیشه با فریاد دشمن نمی‌آیند. گاهی آرام‌تر می‌آیند، آشناتر حرف می‌زنند، کلمات قشنگ‌تری انتخاب می‌کنند و حتی با زبان خود مردم از نجات می‌گویند. اما اگر پایان نسخه‌شان تحریم، جنگ، فروپاشی و بی‌پناهی مردم است، نامش آزادی نیست. خیانت همیشه با پرچم دشمن وارد نمی‌شود؛ گاهی با زبان مردم می‌آید، با نام آزادی حرف می‌زند و سهم خودش را از سقوط یک ملت برمی‌دارد.

در جنگ همه بازنده نیستند؛ درست زمانی که ملت‌ها جان، خانه و آینده‌شان را از دست می‌دهند، عده‌ای از ادامه‌داشتن بحران ثروت‌های میلیاردی به دست می‌آورند.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *