کاسبان جنگ

کاسبان جنگ؛ چه کسانی از خون ملت‌ها پول درمی‌آورند؟

خلاصه آنچه در این مقاله می‌خوانید:

وقتی جنگ شروع می‌شود، مردم دنبال پناه می‌گردند؛ اما هم‌زمان، بعضی شرکت‌ها و سیاستمداران دنبال قراردادهای تازه‌اند. برای مردم، جنگ یعنی خانه‌های ویران، خانواده‌های داغدار و آینده‌ای نامعلوم. اما برای کاسبان جنگ، همین بحران می‌تواند به سود، سهام، بودجه و فروش بیشتر سلاح تبدیل شود. این مقاله سراغ همان پشت‌پرده‌ای می‌رود که معمولاً در خبرها دیده نمی‌شود.

خلاصه آنچه در این مقاله می‌خوانید:

وقتی جنگ شروع می‌شود، مردم دنبال پناه می‌گردند؛ اما هم‌زمان، بعضی شرکت‌ها و سیاستمداران دنبال قراردادهای تازه‌اند. برای مردم، جنگ یعنی خانه‌های ویران، خانواده‌های داغدار و آینده‌ای نامعلوم. اما برای کاسبان جنگ، همین بحران می‌تواند به سود، سهام، بودجه و فروش بیشتر سلاح تبدیل شود. این مقاله سراغ همان پشت‌پرده‌ای می‌رود که معمولاً در خبرها دیده نمی‌شود.

گاهی برای فهمیدن پشت‌پرده جنگ، لازم نیست فقط به میدان نبرد نگاه کنیم. کافی است هم‌زمان چشممان به تابلوی بورس وال‌استریت هم باشد.
در سال ۲۰۲۶، جهان دوباره درگیر موجی از تنش‌های بزرگ شده است؛ از بحران‌های پی‌درپی در خاورمیانه تا نگرانی درباره امنیت تنگه هرمز، مسیر انرژی، قیمت نفت و آینده اقتصاد جهانی. در چنین فضایی، مردم عادی نگران جنگ، گرانی، ناامنی و آینده خانواده‌هایشان هستند. سرمایه‌گذاران هم از ترس بحران، به سمت طلا می‌روند و قیمت آن رکوردهای تازه‌ای را لمس می‌کند.
اما وسط همین ترس عمومی، یک اتفاق عجیب رخ می‌دهد: سهام شرکت‌های بزرگ اسلحه‌سازی بالا می‌رود.
یعنی همان لحظه‌ای که مردم از صدای جنگ می‌ترسند، بعضی شرکت‌ها از همان صدا سود می‌برند. همان بحرانی که برای ملت‌ها اضطراب، آوار و ناامنی می‌آورد، برای غول‌هایی مثل لاکهید مارتین و RTX، می‌تواند به معنای قراردادهای تازه، فروش بیشتر و رشد سهام باشد.

این هم‌زمانی تصادفی نیست!
وقتی ناامنی در جهان بیشتر می‌شود، دولت‌ها بودجه‌های نظامی بزرگ‌تری تصویب می‌کنند. وقتی تهدیدها بزرگ‌تر نمایش داده می‌شوند، خرید سلاح آسان‌تر توجیه می‌شود. و وقتی جنگ طولانی‌تر می‌شود، کارخانه‌های اسلحه‌سازی نفس راحت‌تری می‌کشند؛ چون خطوط تولیدشان خاموش نمی‌ماند.
در همین فضا، بحث بودجه نظامی سنگین آمریکا برای سال مالی ۲۰۲۷ هم مطرح می‌شود؛ بودجه‌ای که رقم آن به حدود ۱.۵ تریلیون دلار می‌رسد. برای مردم عادی، این عدد شاید فقط یک خبر سیاسی باشد؛ اما برای شرکت‌های تسلیحاتی، یعنی بازاری عظیم که می‌تواند سال‌ها سود آینده آن‌ها را تضمین کند.
اینجاست که سؤال اصلی شکل می‌گیرد: اگر این همه پول خرج امنیت می‌شود، چرا جهان امن‌تر نمی‌شود؟

اگر سلاح‌های غربی تا این اندازه پیشرفته و شکست‌ناپذیرند، چرا در میدان واقعی، در برابر پهپادهای ارزان‌تر و موشک‌های پرشمار، این‌قدر هزینه روی دستشان می‌ماند؟ چرا هر موج تنش، به‌جای آرام کردن جهان، به سفارش‌های تازه برای پاتریوت، اف-۳۵، موشک‌های رهگیر و سامانه‌های گران‌تر تبدیل می‌شود؟
شاید پاسخ تلخ همین‌جا باشد: برای بعضی‌ها، جنگ قرار نیست تمام شود؛ قرار است مدیریت شود، طول بکشد و سود بسازد.
این مقاله درباره همین چرخه است؛ چرخه‌ای که در آن بحران، فقط یک خطر امنیتی نیست، بلکه یک فرصت اقتصادی است. فرصتی برای شرکت‌هایی که از ناامنی پول درمی‌آورند، برای سیاستمدارانی که با ترس رأی و بودجه می‌گیرند، و برای بازاری که خون ملت‌ها را به عدد و نمودار تبدیل می‌کند.
اما این چرخه همیشه بی‌رقیب نمی‌ماند. هرجا کشوری بتواند امنیت خود را از وابستگی بیرون بکشد و به توان داخلی تکیه کند، این بازار بزرگ دچار مشکل می‌شود. چون کاسبان جنگ از کشورهایی سود می‌برند که همیشه محتاج خرید، وابسته به پشتیبانی و نگران قطع شدن قطعات و حمایت خارجی باشند.

از همین‌جا باید وارد پشت‌پرده شد: پشت‌پرده صنعتی که جنگ را فقط میدان نبرد نمی‌بیند؛ آن را یک مدل کسب‌وکار می‌داند.

برای فهمیدن اینکه جنگ چطور از یک ابزار دفاعی به یک مدل کسب‌وکار تبدیل شد، باید کمی عقب‌تر برویم؛ به جایی که حتی بعضی فرماندهان و سیاستمداران آمریکایی هم نسبت به این مسیر هشدار داده بودند.

دوایت آیزنهاور، رئیس‌جمهور پیشین آمریکا و فرمانده نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم، سال ۱۹۶۱ در سخنرانی خداحافظی خود از خطری حرف زد که بعدها بسیار جدی‌تر شد: پیوند خطرناک ارتش، کارخانه‌های اسلحه‌سازی و سیاستمداران. او هشدار داد که اگر این مجموعه بیش از حد قدرت بگیرد، می‌تواند بر تصمیم‌های سیاسی، بودجه عمومی و حتی آزادی‌های مردم اثر بگذارد.

معنای ساده حرف او این بود: وقتی جنگ برای عده‌ای سود داشته باشد، همیشه کسانی پیدا می‌شوند که از ترس، تهدید و ناامنی تغذیه کنند.

کشتار مردم
کشتار مردم

کاسبی پر رونق!

پیش از آیزنهاور هم ژنرال اسمدلی باتلر، از مشهورترین فرماندهان تفنگداران دریایی آمریکا، با زبانی صریح‌تر همین حقیقت را گفته بود. او جنگ را یک «کاسبی» می‌دانست؛ کاسبی‌ای که سودش با دلار حساب می‌شود، اما هزینه‌اش را مردم با جان، خانه، آینده و امنیتشان می‌پردازند. باتلر حتی تجربه سال‌های خدمت خود را این‌گونه توضیح می‌داد که بسیاری از مأموریت‌ها، در عمل برای حفاظت از منافع بانک‌ها، شرکت‌های نفتی و سرمایه‌داران انجام می‌شد، نه برای نجات مردم.

این منطق، بعد از بحران‌های نفتی دهه ۱۹۷۰ شکل تازه‌ای پیدا کرد. پول نفت کشورهای منطقه، به‌جای آنکه صرف ساخت مدرسه، بیمارستان، صنعت و زیرساخت‌های داخلی شود، دوباره از مسیر خرید سلاح به جیب شرکت‌های غربی برمی‌گشت. به این چرخه، بعدها «بازیافت دلارهای نفتی» گفته شد؛ یعنی نفت فروخته می‌شد، دلار به کشورهای نفتی می‌آمد، و بعد همان دلار با قراردادهای تسلیحاتی دوباره به غرب بازمی‌گشت.

در همین فضا، ایرانِ پیش از انقلاب یکی از نمونه‌های مهم «امنیت اجاره‌ای» بود. کشوری با پول نفت فراوان، خریدهای نظامی بزرگ و ظاهر پرزرق‌وبرق قدرت؛ اما با کلیدی که در دست خودش نبود.

تانک، هواپیما و سامانه دفاعی خریداری می‌شد، اما تصمیم، تعمیر، آموزش و پشتیبانی در بسیاری از موارد به مستشاران و فروشندگان خارجی وابسته بود. این یعنی کشور ظاهر قدرت داشت، اما اختیار کامل آن قدرت را نه.

ماجرای قراردادهای چیفتن، نقش شرکت‌های واسطه، کمیسیون‌های پنهان، خریدهای سنگین از غرب و نجات شرکت‌هایی مثل گرومن با پول نفت ایران، فقط چند نمونه از همین چرخه بود. در ظاهر، ایران در حال مدرن‌سازی ارتش بود؛ اما در واقع، بخش بزرگی از ثروت ملی به سفره شرکت‌هایی می‌رفت که از ترس و رقابت منطقه‌ای پول درمی‌آوردند.

پروژه محرمانه «گل» با رژیم اسرائیل هم نمونه دیگری از همین فریب استراتژیک بود. ایران قرار بود با پول و امکانات خود وارد همکاری موشکی شود و در مقابل، فناوری پیشرفته دریافت کند؛ اما در عمل، روایت‌های منتشرشده از این پرونده نشان می‌دهد که طرف مقابل بیش از آنکه به انتقال واقعی توان فکر کند، به استفاده از منابع ایران برای پیشبرد برنامه‌های خود نگاه می‌کرد.

همه این‌ها یک تصویر روشن می‌سازد: ایرانِ آن دوران شبیه ماشینی گران‌قیمت بود که بدنه‌ای براق، موتور قدرتمند و تجهیزات زیاد داشت، اما کلیدش در جیب دیگران بود. اگر قطعه‌ای قطع می‌شد، اگر مستشاری می‌رفت، اگر فروشنده‌ای تصمیمش را عوض می‌کرد، همان قدرت ظاهری می‌توانست زمین‌گیر شود.

این همان معنای امنیت اجاره‌ای است؛ امنیتی که پولش را تو می‌دهی، اما اختیارش دست دیگری است.

از همین‌جا می‌توان فهمید چرا کاسبان جنگ فقط از خود جنگ سود نمی‌برند؛ آن‌ها از وابستگی هم سود می‌برند. هر کشوری که برای امنیتش به بیرون وابسته بماند، برای این بازار یک مشتری دائمی است؛ مشتری‌ای که باید همیشه بخرد، همیشه نگران باشد و همیشه چشمش به اجازه و پشتیبانی دیگران بماند.

بزرگ‌ترین فریب درباره جنگ‌های جدید این است که به مردم گفته می‌شود جنگ برای رسیدن به صلح شروع می‌شود؛ برای دموکراسی، برای امنیت، برای شکست تروریسم، برای ساختن آینده‌ای بهتر.

اما اگر به نتیجه بسیاری از این جنگ‌ها نگاه کنیم، یک سؤال تلخ پیش می‌آید: اگر هدف واقعاً صلح بود، چرا بعضی جنگ‌ها سال‌ها ادامه پیدا کردند؟ چرا بعد از این همه هزینه، کشورها آرام‌تر نشدند؟ چرا مردم فقیرتر، زیرساخت‌ها ویران‌تر و کارخانه‌های اسلحه‌سازی ثروتمندتر شدند؟

اینجاست که باید روایت رسمی را کنار زد:
برای مردم، پایان جنگ یعنی نفس کشیدن. یعنی برگشتن بچه‌ها به مدرسه، باز شدن بازارها، ساختن خانه‌ها و آرام گرفتن خانواده‌ها. اما برای کاسبان جنگ، پایان جنگ همیشه خبر خوبی نیست. چون وقتی جنگ تمام شود، سفارش‌های تازه کمتر می‌شود، انبارها پر می‌ماند، خط تولید کند می‌شود و سهام شرکت‌های تسلیحاتی دیگر مثل روزهای بحران بالا نمی‌رود.

در چنین مدلی، جنگ الزاماً قرار نیست به یک پیروزی روشن ختم شود. کافی است ادامه پیدا کند، فرسایشی شود و هر چند وقت یک‌بار بهانه‌ای تازه برای خرید سلاح، تصویب بودجه و ارسال مهمات بسازد.

این همان جایی است که مفهوم «هرج‌ومرج سازنده» معنا پیدا می‌کند. ویرانی یک کشور، برای مردم فاجعه است؛ اما برای بازار جنگ می‌تواند فرصت باشد. کشوری که دولتش ضعیف شده، زیرساختش از بین رفته و امنیتش فروپاشیده، سال‌ها به سلاح، پیمانکار، بازسازی، مشاور و حمایت خارجی وابسته می‌ماند.

افغانستان نمونه روشن این چرخه بود. اگر هدف، ساختن یک دولت پایدار و شکست قطعی تروریسم بود، خروج سراسیمه آمریکا در سال ۲۰۲۱ یک شکست بزرگ به حساب می‌آمد. اما از زاویه حساب‌وکتاب شرکت‌های جنگی، افغانستان سال‌ها یک بازار عظیم بود؛ بازاری که در آن هزاران میلیارد دلار خرج شد، قرارداد پشت قرارداد آمد و پیمانکاران نظامی و امنیتی سهم خود را برداشتند. 1
در همان سال‌ها، گزارش‌های رسمی از فساد گسترده، پروژه‌های بی‌نتیجه و حتی «سربازان خیالی» حرف زدند؛ کسانی که نامشان در فهرست‌ها بود، اما در میدان واقعی وجود نداشتند. پول می‌رفت، گزارش نوشته می‌شد، عددها بالا می‌رفت، اما زندگی مردم افغانستان تغییر اساسی نمی‌کرد.
برای همین بعضی منتقدان گفتند افغانستان بیش از آنکه پروژه ملت‌سازی باشد، شبیه یک ماشین انتقال پول بود؛ پولی که از مالیات مردم آمریکا و اروپا بیرون می‌آمد و در نهایت به حساب پیمانکاران، شرکت‌های امنیتی و صنایع تسلیحاتی می‌رسید.

این منطق فقط مخصوص افغانستان نبود. عراق هم سال‌ها میدان قراردادهای نظامی، امنیتی و بازسازی شد. اوکراین هم در سال‌های اخیر به یکی از بزرگ‌ترین بازارهای مصرف سلاح تبدیل شده است؛ از گلوله‌های توپخانه تا سامانه‌های پدافندی و موشک‌های گران‌قیمت.2

در ظاهر، همه‌چیز با زبان دفاع از دموکراسی و امنیت توضیح داده می‌شود. اما پشت این واژه‌های زیبا، یک چرخه مالی بسیار واقعی در جریان است: هر بحران، بودجه تازه می‌آورد؛ هر بودجه، قرارداد تازه؛ هر قرارداد، سود تازه؛ و هر سود تازه، دلیلی برای ادامه همین مسیر…

پس شاید باید جمله را برعکس خواند: جنگ برای مردم وقتی موفق است که تمام شود؛ اما برای کاسبان جنگ، وقتی سودآور است که تمام نشود.

تا اینجا دیدیم که جنگ برای مردم، به معنی ترس، آوار و ناامنی است؛ اما برای کاسبان جنگ، همین بحران می‌تواند به قرارداد، بودجه و سود تبدیل شود. برای فهمیدن این چرخه، باید از میدان نبرد فاصله بگیریم و به جایی نگاه کنیم که تصمیم‌ها و پول‌ها جابه‌جا می‌شوند: واشینگتن، پنتاگون، کنگره و شرکت‌های بزرگ اسلحه‌سازی.

مثلث آهنین؛ وقتی ترس به بودجه تبدیل می‌شود

در آمریکا، سه ضلع اصلی اقتصاد جنگ را می‌سازند: شرکت‌های تسلیحاتی، پنتاگون و کنگره. شرکت‌ها سلاح می‌سازند، پنتاگون نیاز تعریف می‌کند، کنگره بودجه تصویب می‌کند و دوباره همان بودجه به قراردادهای چندمیلیارددلاری تبدیل می‌شود.

در ظاهر، همه چیز قانونی و رسمی است؛ اما نتیجه روشن است: هر بحران تازه، می‌تواند سفارش تازه بسازد. تهدید، بودجه می‌آورد. بودجه، قرارداد می‌آورد. قرارداد، سود می‌آورد. و سود، نفوذ سیاسی بیشتری برای ادامه همین چرخه می‌سازد.

بودجه‌های نجومی؛ بازار امن برای جنگ

وقتی بودجه نظامی آمریکا به ارقام تریلیون‌دلاری نزدیک می‌شود، این فقط یک خبر سیاسی نیست. برای شرکت‌های تسلیحاتی، یعنی سال‌ها فروش تضمین‌شده. در چنین فضایی، حتی کمک‌های نظامی به کشورهایی مثل اوکراین هم فقط از آمریکا خارج نمی‌شود؛ بخش مهمی از آن دوباره به کارخانه‌های تسلیحاتی آمریکا برمی‌گردد، برای جایگزینی انبارهای خالی، تولید مهمات تازه و فعال نگه داشتن خطوط تولید.
به زبان ساده، جنگ فقط در جبهه اتفاق نمی‌افتد؛ در کارخانه‌ها، بورس و اتاق‌های قرارداد هم ادامه دارد.

لاکهید و RTX؛ سودی که از قبل رزرو شده

رد این چرخه را می‌شود در گزارش‌های مالی شرکت‌ها دید. لاکهید مارتین، سازنده اف-۳۵ و بسیاری از سامانه‌های موشکی، برای سال ۲۰۲۶ فروش ده‌ها میلیارد دلاری پیش‌بینی کرده و سفارش‌های معوق آن به حدود ۱۹۴ میلیارد دلار رسیده است.
RTX، یا همان ریتیون سابق، هم وضعیتی مشابه دارد. این شرکت که با پاتریوت، تاماهاک و موشک‌های رهگیر شناخته می‌شود، سفارش‌های معوقی در حدود ۲۷۱ میلیارد دلار دارد.
این عددها یعنی جنگ فقط سود امروز نیست؛ سود سال‌های آینده هم از قبل رزرو شده است.

اف-۳۵؛ پروژه‌ای که حذفش سخت شده است

اف-۳۵ فقط یک جنگنده نیست؛ یک شبکه سیاسی و اقتصادی است. قطعات و زنجیره تولید آن در ایالت‌های مختلف آمریکا پخش شده و صدها هزار شغل مستقیم و غیرمستقیم به آن گره خورده است. بنابراین مخالفت با این پروژه، برای بسیاری از نمایندگان کنگره فقط مخالفت با یک سلاح نیست؛ می‌تواند به معنای مخالفت با شغل‌های حوزه انتخابیه خودشان باشد.
اینجاست که یک پروژه نظامی، به‌مرور تبدیل به پروژه‌ای می‌شود که حذف کردنش از نظر سیاسی بسیار سخت است؛ حتی اگر هزینه‌هایش سنگین و کارایی‌اش محل سؤال باشد.

حمله ارزان، دفاع گران

یکی از مهم‌ترین شکاف‌های امروز جنگ، شکاف هزینه است. یک پهپاد یا موشک ارزان‌تر می‌تواند طرف مقابل را مجبور کند از رهگیرهای چندمیلیون‌دلاری استفاده کند. هر شلیک پاتریوت یا تاد، فقط یک اقدام دفاعی نیست؛ یک هزینه سنگین هم هست.
وقتی موجی از تهدیدهای ارزان به سمت سامانه‌های گران‌قیمت می‌آید، جنگ به مسابقه فرسایش بودجه و انبار تبدیل می‌شود. حتی اگر بخش بزرگی از تهدیدها رهگیری شود، سؤال اصلی باقی می‌ماند: این مدل دفاع تا چه زمانی از نظر اقتصادی قابل ادامه است؟

اسرائیل و اوکراین؛ موتورهای تازه تقاضا

در این چرخه، اسرائیل و اوکراین فقط دریافت‌کننده کمک نظامی نیستند؛ آن‌ها موتور تقاضا برای بازار تسلیحات هم هستند. اسرائیل از یک‌سو متحد نظامی آمریکا است و از سوی دیگر، میدان واقعی استفاده و نمایش بسیاری از سلاح‌ها محسوب می‌شود. سلاحی که در میدان واقعی استفاده شود، بعداً با برچسب «آزمایش‌شده در نبرد» راحت‌تر فروخته می‌شود.
اوکراین هم از زاویه‌ای دیگر همین نقش را دارد. جنگ طولانی، انبارها را خالی می‌کند، سفارش‌های تازه می‌سازد و تولیدکنندگان سلاح را وارد قراردادهای جدید می‌کند.

قلب اقتصاد جنگ

در نهایت، قلب این ماجرا ساده است: جنگ برای مردم یعنی ناامنی؛ اما برای کاسبان جنگ یعنی تقاضای تازه.
تا وقتی این چرخه ادامه دارد، هر بحران جدید می‌تواند به جای آنکه زنگ خطر صلح باشد، به زنگ شروع فصل تازه‌ای از فروش سلاح تبدیل شود. 3

جنگ پزشکی
جنگ پزشکی

داروی فاسد بخورید!

بعد از همه عددها، قراردادها و بودجه‌های میلیاردی، شاید ساده‌ترین راه برای فهمیدن این چرخه، تصور کردن آن مثل یک سیستم درمانی فاسد باشد؛ سیستمی که در ظاهر می‌گوید می‌خواهد بیمار را نجات دهد، اما در عمل از بیمار ماندن او سود می‌برد.

در اینجا، شرکت‌های اسلحه‌سازی مثل کارخانه‌های دارویی فاسد عمل می‌کنند. داروی آن‌ها قرار نیست درمان قطعی بیاورد؛ قرار است مدام مصرف شود. یک روز اف-۳۵، روز دیگر پاتریوت، بعد تاد، بعد موشک‌های تازه‌تر و گران‌تر. هر بحران، نسخه‌ای جدید می‌سازد و هر نسخه، پول بیشتری وارد حساب همان شرکت‌ها می‌کند.

در طرف دیگر، بعضی متحدان وابسته نقش بیماری را بازی می‌کنند که دائم به او گفته می‌شود در آستانه مرگ است. رسانه‌ها و لابی‌ها ترس را بزرگ‌تر می‌کنند، تهدیدها را دائمی نشان می‌دهند و افکار عمومی را قانع می‌کنند که بدون داروهای تازه، خطر نزدیک است.

پنتاگون در این میان شبیه پزشکی است که نسخه می‌نویسد؛ اما پزشکی که فاصله‌اش با کارخانه داروسازی چندان روشن نیست. او هر بار با استناد به خطر تازه، داروی سنگین‌تری تجویز می‌کند؛ سامانه گران‌تر، موشک بیشتر، قرارداد بلندمدت‌تر.

کنگره هم نقش بیمه‌گری را دارد که صورت‌حساب را پرداخت می‌کند؛ البته نه از جیب خودش، بلکه از جیب مالیات‌دهندگان. مردم عادی شاید هرگز نفهمند پولی که می‌توانست صرف مدرسه، درمان، زیرساخت یا زندگی بهتر شود، چگونه از مسیر ترس و تهدید به قراردادهای تسلیحاتی تبدیل شده است.

در چنین سیستمی، هیچ‌کس واقعاً دنبال درمان قطعی نیست. چون درمان قطعی یعنی آرام شدن منطقه، کاهش نیاز به سلاح، کند شدن خط تولید و کم شدن سود.
بیمار باید همیشه کمی نگران بماند. همیشه کمی احساس خطر کند. همیشه به نسخه بعدی نیاز داشته باشد.
این همان منطق پنهان تجارت مرگ است: صلح، درمان واقعی مردم است؛ اما برای کاسبان جنگ، پایان بازار است.
و درست از همین‌جا می‌شود فهمید چرا کشورهایی که به امنیت دیگران وابسته می‌مانند، همیشه مشتری این داروخانه خواهند بود؛ مگر آنکه روزی نسخه را از دست دیگران بگیرند و درمان را از درون خودشان بسازند.

و اینجاست که تجربه ایران معنا پیدا می‌کند!

ایران پیش از انقلاب، پول نفت داشت، تجهیزات گران‌قیمت می‌خرید و از بیرون قدرتمند به نظر می‌رسید؛ اما بخش مهمی از آن قدرت، بدون پشتیبانی خارجی کامل نبود. هواپیما، تانک و سامانه بود، اما کلید اصلی تعمیر، آموزش، قطعه و تصمیم فنی در دست دیگران قرار داشت. این همان امنیت اجاره‌ای بود: ظاهراً اسلحه برای توست، اما اختیار واقعی‌اش همیشه دست تو نیست.
بعد از انقلاب و با شروع تحریم‌ها، قرار بود همین وابستگی به نقطه ضعف ایران تبدیل شود. دسترسی به قطعه، فناوری و خریدهای نظامی محدود شد. اما همین فشار، مسیر دیگری را باز کرد؛ مسیری سخت‌تر، کندتر، اما واقعی‌تر: ساختن توان داخلی.
تحریم قرار بود ماشین دفاعی ایران را متوقف کند، اما در عمل، بسیاری از نیازها را به سمت مهندسی معکوس، تولید داخلی و خودکفایی دفاعی برد. ایران از کشوری که بخش زیادی از امنیتش را می‌خرید، به کشوری تبدیل شد که بخش بزرگی از نیازهای راهبردی خود را در داخل تولید می‌کند.
اینجا مسئله فقط ساختن چند موشک یا پهپاد نیست؛ مسئله تغییر منطق بازی است.
وقتی کشوری برای دفاع از خودش به فروشنده خارجی وابسته نباشد، تهدید نظامی هم دیگر مثل قبل کار نمی‌کند. چون طرف مقابل می‌داند حمله، فقط هزینه یک‌طرفه ندارد. سامانه‌های پدافندی بومی، موشک‌های دوربرد، پهپادها و فناوری‌های داخلی، همه بخشی از یک پیام روشن‌اند: تجاوز ارزان تمام نمی‌شود…
این همان چیزی است که می‌توان آن را بازدارندگی بومی نامید؛ یعنی کشوری آن‌قدر توان داخلی بسازد که دشمن قبل از هر تصمیم نظامی، هزینه آن را محاسبه کند و عقب بنشیند.
وقتی این بازدارندگی شکل می‌گیرد، ابزار فشار هم تغییر می‌کند. اگر بمب و حمله مستقیم دیگر نتیجه مطمئن ندهد، فشار به سمت اقتصاد، بانک، تجارت و سیستم مالی می‌رود. تحریم‌ها، مسدودسازی‌ها، محدودیت‌های بانکی و فشار بر مسیرهای مالی، شکل دیگری از همان جنگ می‌شوند؛ جنگی بی‌صدا، اما فرساینده.
در این مرحله، گلوله جای خود را به تحریم می‌دهد. میدان نبرد از آسمان و زمین، به بانک‌ها، سوئیفت، مبادلات مالی و گلوگاه‌های اقتصادی منتقل می‌شود. هدف همان است: وادار کردن یک کشور مستقل به عقب‌نشینی؛ فقط ابزار عوض شده است.
اما حتی این فشار هم نتوانست اصل ماجرا را برگرداند! کشوری که مسیر خودکفایی دفاعی را شروع کرده، هرچه بیشتر جلو برود، کمتر مشتری بازار امنیت اجاره‌ای می‌ماند. و این برای کاسبان جنگ خبر خوبی نیست.
چون تجارت جنگ فقط با فروش سلاح زنده نیست؛ با وابسته نگه داشتن ملت‌ها زنده است.

درس این بخش روشن است: امنیتی که از بیرون خریده شود، همیشه می‌تواند ابزار فشار همان بیرون باشد. اما امنیتی که بر پایه توان داخلی، دانش بومی و اراده ملی ساخته شود، نه‌تنها کشور را مقاوم‌تر می‌کند، بلکه منطق سودآوری کاسبان جنگ را هم به هم می‌زند.

همه آنچه گفته شد، به یک نقطه می‌رسد: کاسبان جنگ فقط از شلیک گلوله سود نمی‌برند؛ آن‌ها از وابسته ماندن ملت‌ها هم نان می‌خورند. هر کشوری که امنیتش را از بیرون بخرد، هر لحظه ممکن است با همان امنیت، تحت فشار قرار بگیرد.
اما وقتی یک ملت تصمیم بگیرد امنیتش را خودش بسازد، بازی عوض می‌شود.
این تغییر فقط در میدان نظامی اتفاق نمی‌افتد؛ اثرش آرام‌آرام در سیاست، اقتصاد و حتی افکار عمومی جهان دیده می‌شود. امروز دیگر فقط ملت‌های قربانی جنگ نیستند که از تجارت خون حرف می‌زنند. در خود کشورهای غربی هم بسیاری از مردم می‌پرسند: چرا پس‌انداز، مالیات و حقوق بازنشستگی ما باید در چرخه‌ای سرمایه‌گذاری شود که از جنگ و کشتار سود می‌برد؟

کلید رهایی
کلید رهایی

نمونه‌هایی از اعتراض به سرمایه‌گذاری صندوق‌های بازنشستگی در سهام شرکت‌های اسلحه‌سازی، نشان می‌دهد این پرسش فقط یک بحث نظری نیست. برای یک بازنشسته، تلخ است بفهمد نانی که قرار بود حاصل سال‌ها کار و زحمت باشد، به سود شرکت‌هایی گره خورده که از طولانی شدن جنگ‌ها نفع می‌برند.
این همان نقطه‌ای است که مشروعیت اخلاقی مجتمع نظامی ـ صنعتی ترک برمی‌دارد. چون مردم کم‌کم می‌فهمند پشت واژه‌هایی مثل امنیت، دفاع و حمایت از متحدان، گاهی یک بازار عظیم پنهان شده است؛ بازاری که هر بحران تازه، سفارش تازه‌ای برای آن می‌سازد.
اما این ماشین بزرگ، با همه پول و نفوذش، یک نقطه ضعف مهم دارد: افسانه شکست‌ناپذیری.
شرکت‌های تسلیحاتی تا زمانی می‌توانند محصولات خود را به قیمت‌های نجومی بفروشند که خریداران باور کنند این سلاح‌ها امنیت قطعی می‌آورند. اما وقتی سامانه‌های چندمیلیارددلاری در میدان واقعی با چالش روبه‌رو می‌شوند، وقتی پهپادها و موشک‌های ارزان‌تر می‌توانند هزینه‌های سنگین به طرف مقابل تحمیل کنند، آن تصویر براق شروع به فرو ریختن می‌کند.

اینجاست که امنیت اجاره‌ای معنای واقعی خود را نشان می‌دهد. امنیتی که با چک‌های میلیاردی خریده شود، همیشه امنیت پایدار نیست. ممکن است تا وقتی فروشنده همراه است کار کند؛ اما اگر قطعه، پشتیبانی، اجازه یا حمایت سیاسی قطع شود، همان قدرت پرهزینه می‌تواند به یک بدنه بی‌جان تبدیل شود.
ایران این تجربه را در گذشته با تمام تلخی‌اش لمس کرد. روزگاری تجهیزات پیشرفته خریداری می‌شد، مستشاران خارجی در ساختار دفاعی حضور داشتند و ظاهر قدرت حفظ می‌شد؛ اما کلید اصلی بسیاری از تصمیم‌ها و پشتیبانی‌ها در دست دیگران بود. آن مدل، امنیت نبود؛ اجاره‌نامه‌ای پرهزینه برای وابستگی بود.
تغییر مسیر از همین‌جا آغاز شد: از خرید امنیت به ساختن امنیت.

این مسیر آسان نبود. تحریم، فشار، کمبود قطعه و محدودیت فناوری، همه می‌توانستند یک کشور را زمین‌گیر کنند. اما همین فشارها، وقتی با اراده و دانش داخلی روبه‌رو شدند، به موتور خودکفایی تبدیل شدند. نتیجه این شد که کشوری که زمانی برای بسیاری از نیازهای دفاعی خود چشم به بیرون داشت، توانست بخش بزرگی از زنجیره دفاعی خود را در داخل بسازد.
طنز تاریخ همین‌جاست: همان قدرت‌هایی که روزگاری به ملت‌ها سلاح می‌فروختند و کلید آن را نزد خود نگه می‌داشتند، امروز در برابر فناوری‌های بومی کشورهایی قرار گرفته‌اند که دیگر نمی‌خواهند مشتری دائمی امنیت اجاره‌ای باشند.
این برای کاسبان جنگ خبر خطرناکی است، چون اگر ملت‌ها یاد بگیرند امنیت خود را بر پایه دانش، استقلال و توان داخلی بسازند، بازار وابستگی کوچک‌تر می‌شود. دیگر هر تهدیدی به قرارداد تازه تبدیل نمی‌شود. دیگر هر بحران، بهانه‌ای برای فروش سلاح بیشتر نیست. دیگر هر کشوری مجبور نیست برای دفاع از خود، دستش را به سمت همان کسانی دراز کند که از ترس او سود می‌برند.

درس نهایی روشن است: در جهانی که برای بعضی‌ها جنگ یک تجارت است، استقلال فقط یک شعار سیاسی نیست؛ شرط بقاست، ملتی که کلید امنیت خود را به دیگران بدهد، دیر یا زود با همان کلید تحت فشار قرار می‌گیرد. اما ملتی که امنیتش را خودش بسازد، هزینه تهدید را بالا می‌برد، مسیر باج‌گیری را می‌بندد و از مشتری بازار جنگ، به بازیگری مستقل تبدیل می‌شود، در نظم بی‌رحمی که خون مردم می‌تواند سوخت بورس و بودجه و قرارداد شود، امن‌ترین راه برای یک ملت این است که سرنوشتش را اجاره ندهد، امنیت واقعی از جایی شروع می‌شود که یک کشور بتواند خودش تصمیم بگیرد، خودش بسازد و خودش از خانه‌اش دفاع کند. 4

وقتی دشمن تصور می‌کند با حذف چند فرمانده می‌تواند یک کشور را از درون فروبپاشد، پای راهبردی خطرناک به میان می‌آید؛ راهبردی که همیشه مطابق نقشه پیش نمی‌رود.

کاسبان جنگ

منابع:

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *